فقط به این جهت می نویسم که شما حالش ببرید .
به سهراب بگوئید
امروز چشمانم را شستم
اما هنوز تیره و تار است
عالم هستی
دارن هنوز چشمانم
هوای بد مستی
قیرگون است از نگاه من دنیا
سیاه است هنوز
ماست و پنیرو دوغ و این چیزا
میشود تیرگی را به عینک
نسبت داد ، از نگاه شما
پس اگر اجازه فرمائید
عینک سیاه را خواهم شست
انشا الله
شاید سپید شود
پیرهن سیاه من فردا
برچسب:
نویسنده: شیدا
دیدی دلم شکست ؟
دیدی عشق وامید افسانه بود ؟
دیدی صداقت ویران کننده است ؟
دیدی جام بلورین قلب من
از دست کسی که با عشق بیگانه بود
افتاد و بی صدا شکست ؟
دیدی دل بیچاره وحزین من
در میان سکوت رسانه های
با پای خود به قبرستان رفت و مرد ؟
دیدی دلم به هنگام شکوفائی
در اولین خزان پژمرد ؟
برچسب:
نویسنده: شیدا
ای کاش که اشگ من ثمر داشت
یارم ز غم دلم خبر داشت
کردم دعا بسی شب وروز
ایکاش دعای من اثر داشت
برچسب:
نویسنده: شیدا
قبول دارم
حقیقت را نباید گفت
اشاره هم نباید کرد
شاید او رنجیده شود
واز من گریزان گردد
حالا که پروانه سوخته
شمع را من خاموش می کنم
برچسب:
نویسنده: شیدا
دگر از عشق و وفا هیچ نگوئید سخن
این سخن بیهوده است
هیس ، آهسته قدم بردارید
دل بیچاره من
خوابیده است
برچسب:
نویسنده: شیدا
آمدی جانم به قربانت ، ولی دیر آمدی
شمع خاموشی گزید پروانه سوخت
گفته بودم ، ای طبیبم زود آی
نوش دارویم پس از مرگ آمدی
برچسب:
نویسنده: شیدا
چون غبار افتاده ام در گردباد
میروم همراه او بالا وپست
من نمی دانم زچه آمد پدید
من نمی دانم کجا خواهد نشست
او هزاران همچو من برده زیاد
تاج کیخسرو همو داده به باد
ای ،، که پرسیدی کجا خواهی فتاد
از کجا دانم کجا خواهم فتاد
من نمی دانم مسیر گرد باد
برچسب:
نویسنده: شیدا
میدانم شعر فضای روائی تلخی دارد . واقفم امکان دارد
حال خواننده( احتمالی ) را بگیرد و وی را برای دقایقی
اندوهگین نماید . با این وصف باید اعتراف کنم انسان
همواره شاد و ریلکس نیست زیرا گاه زمانه بدجوری
حال آدم را می گیرد . با این وجود اعتراف می کنم
هر نوشته متعلق به لحظاتی از عمر شتابان ما است
که در آن غم وشادی برادران دوقلوی هستند که شوربختانه
همواره غم بر برادر خود پیروز بوده است .
یکروز به قبر من گذر خواهی کرد
بر آن نظری ، تو مختصر خواهی کرد
چند قطره اشگ زدیده خواهی افشاند
بعد فکر مرا زسر بدر خواهی کرد
برچسب:
نویسنده: شیدا
به خدا ای نازنین از هجر تو
شب تا به سحر میسوزم
آنقدر میسوزم تا بیائی
و بگوئی بس است .
برچسب:
نویسنده: شیدا
یکروز به قبر من گذر خواهی کرد
بر آن نظری ، تو مختصر خواهی کرد
چند قطره اشگ ز دیده خواهی افشاند
بعد یاد مرا ز سر بدر خواهی کرد
برچسب:
نویسنده: شیدا
برایش نوشتم : تصور نکنی من آدم سست اراده ای هستم .
خیال نکن همه عهدو پیمانهای خود را به این سرعت از
یاد میبرم . فکر نکن به قول وقرار خود پایبند نیستم .
اما با این دل بیقرار که پیوسته ترا از من طلب می کند
نمیدانم چه باید بکنم . اگر می بینی به سوی تو باز گشته ام
فقط به این خاطر است که این دل لامصب زبان آدمیزاد
را نمی فهمد .
گفته بودم چو روم باز نگردم هرگز
چه کنم این دل شیدا نرود جای دگر
عهد بشکستم و از یا ببردم پیمان
آفرین بر من و بر توبه شکن های دگر
برچسب:
نویسنده: شیدا
آنروزبعد آن ماجرا تصمیم گرفتم برای همیشه ترکش کنم
دیگر تحملم تمام شده بود به همین خاطر به او گفتم برای
همیشه ترکش می کنم . اوبدون اینکه مژه بزند در سکوت مطلق
با چشمانی که پرده ای از اشگ آنها را فرا گرفته بود به چشمانم
خیره شد . منهم به چشمان او نگاه میکردم ولی توجه من به اشگی
بود که در گردشخانه چشمانش موج میزد ولی فرو نمی غلطید .
گفتم چو روم باز نگردم هرگز
چه کنم این دل شیدا نرود جای دگر
توبه بشکستم و از یاد ببردم پیمان
آفرین بر منو بر توبه شکن های دگر
امروز نادم و گریان به سوی تو باز گشته ام
اما چه فاید زیرا تو زیر خروارها خاک به
خواب ابدی فرو رفته ای . امروز این شاخه گل
را با چشمان اشگبار روی قبرت میگذارم
و از تو میخواهم از گناه آن روز من در گذری .
برچسب:
نویسنده: شیدا
از هجر تو، من شب تا به سحر میسوزم
آنقدر میسوزم تابیائی وبگوئی بس است
برچسب:
نویسنده: شیدا
باور کن میخوام بگم دوستت دارم ولی چه کنم ،نمیدانم چرا روم
نمیشه ؟تو چطور تو منو دوس داری ؟ اگه داری چرا نمیگی عزیزم ؟
برچسب:
نویسنده: شیدا
هرگاه تعصب وتحجر بدون تعقل وتفکر حاکم شود
عقل ، منطق ، اندیشه واستدلال منکوب
حکما و اندیشمندان مضروب خواهند شد !!!!!
برچسب:
نویسنده: شیدا
توی زیر زمین چه اتفاقی افتاد ؟
در زیرزمین با صدای خشکی روی پاشنه چزخید و قیافه
عصبانی پدر روی پله ها نمایان شد . او در حالی که به
ما خیره شده بود واز شدت عصبانیت سبیل های گوشه لبش را
می جوید فریاد زد...
مگه صدبار به شما نگفتم سر ظهر ، سر وصدا نکنین ؟
مگه نگفتم بزارید خبر مرگم یه چرت بزنم .
خب شما دوتا سگ توله ، توی زیر زمین چکار دارید
همانطور که به چشمان غضب آلود پدر نگاه میکردم
من من کنان گفتم : میخواستیم برای شما فالوده درست کنیم .
برچسب:
نویسنده: شیدا
ومن از بوسه خورشید...
تو دریائی ، ومن یک قطره بارانم
و من یک نقطه ریزم
نمی دانم چگونه سوی تو آیم
چگونه بند بگشایم
و من با این تن رنجورو بیمارم
قدم در راه بگذارم
هلا، ای بیکران دریا
سفر در بیکران افسوس نتوانم
مرا دریاب ،رهائی ده
که من تنها ونالانم
رهائی ده مرا از قید و زندانم
هلا ای بیکران دریا ،
رهائی ده مرا از دست دزدانم؟
که خورشید سخت سوزان است
و من در این حصار تنگ، گریانم
ولی افسوس راهی نیست
ره به جائی نیست
مرا جز تو پناهی نیست
صدای آشنائی نیست
صد گر میشنوی
صدای بوسه خورشید
بر جان است
صدای گریه یک قطره باران است
هلا ای بیکران دریا
نمی دانم چرا دراین دم آخر
میان ماندن و رفتن
به سوی تو نظر دارم
بیا دریا ؟
که من از هجر تو
یا بوسه خورشید میمیرم
برچسب: دریغ که این توسن رهوار عمر من به سوی مرگ میتازد و خورشید جهان افروز برایم,رنگ میبازد ,
نویسنده: شیدا